طلبه بد جور دلش گرفته...

همدلا...درد دل دارم...

طلبه دلگیره..

دیدن بعضی اتفاقها خیلی حالمو میگیره..دلم میسوزه...غصه م میشه...

باشه بابا باشه الان میگم...

دیروز با خانمم رفتم بازار پیرهنی که برام کوچیک بود را عوض کنم..

آخر وقت رفتم که به شلوغی نخوریم و جای پارک برا ماشین گیر بیاد...

(چیه؟ اینطور نیگا نکن !! ماشینم یه پراید مدل پایین بیشتر نیس!!! خیالت راحت شد؟؟)

حالا باقیشو بخون...

خلاصه وقتی وارد مغازه شدیم یه پسره جوونی(فروشنده) توی مغازه بود...

 بنظر خیلی خسته میومد...

منم مث همیشه که با جوونا برخورد میکنم کمی باهاش خوش و بش کردم تا سر حال شه اما...

اما مدام به همکارش که کمی مسن تر بود غرغر میکرد که

_ " سرم درد میکنه!!! کمرم درد میکنه!!خسته م..."

انقده آه و ناله کرد که دیگه داشت بهم برمیخورد..

اما پیش خودم گفتم: این بنده خدا از صبح سرپاست..

تقصیر ماست که آخر وقت اومدیم...

اما باز زدم به شوخی خنده و کلی سر به سرش گذاشتم تا سرحال بیاد

((من رفتارم اینطوریه..

عاشق خنده های روی لب جوونا و نوجوونام...

حاضرم هر کاری بکنم فقط یه جوون چند لحظه ای که کنارمه شاد باشه...))

اما انگار نه انگار..

انگار خیلی خسته بود ..

به هرشکلی که بود دوتا پیرهن ازش گرفتیم و بیچاره همکارش هرجور میخواست مارو راضی کنه برامون لابلای پیرهن ها بگرده تا اونیکه میخواییم پیدا کنه مدام این جوونه درگوشش زمزمه میکرد که :

خسته م ...

یالا جمع و جور کن بریم خوابم میاد...

اما من از این رفتارش دلگیر نشدم...

(( پس از چی دلگیر شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!))

الان خدمت شریفتون عرض میکنم...

ناگهان...

ناگهاااااااااان...

ناگها ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا  ا ا ا  ا ا ا ا  ن ن ن ن ن  ن........

 ناگهان توی همون حال و هوای کسلی و بیحوصلگیِ این رفیقمون، یه دختر خانمی بزککککککککککککککککککک وارد مغازه شد و به این آقا پسرِ خسته گفت:

" ببخششششید آقا دنبال یه تککککپوشِ آستین کووووتاه میگردم ششششششششما داریییییییییییین؟؟؟؟"

(لطفاً با همین آب و تاب که نوشتم خوانده شود!!)

یه دفعه چشم باز کردم دیدم این برادر محترمه ما ، که تا لحظاتی قبل نا در بدن نداشت و تنِ خسته و رنجورشو بخاطر حضور ما روی پا نگه داشته بود،،

داره با ذوقی توصیف ناشدنی انواع تک پوشها ، لباسها، پیرهن ها، جورابها، و تمامی اقلامی که در مغازه پیدا میشد رو جلوی این خانم محترم (که بیشتر به دفتر نقاشی شبیه بود تا یه انسان!!) میذاره و لبخند ملیحی که روی لبهاش بود از روی صورت سیه چردش برداشته نمیشد!!!!

یعنی منو بگی....

نه...

منو نگی بهتره...!!

واااای خدا من حدوده نیم ساعته که جلوی خانمم هر نوع غرغر کردن و کوچیک شدنی رو تحمل کردم فقط بخاطر خستگی این برادر عزیزمون اونوقت.....

شاید برای شما همچین حادثه ای عادی باشه اما بخدا خیلی برام سخته دیدن این صحنه ها....

×اینکه ملاک احترام گذاشتن و نگذاشتن به آدما هوس و کیف خودمون باشه ...

×اینکه یه آقا پسری که از نعمت سلامتی و روزی حلال برخوداره این نعمتو در پایان کارش با یه لذت

 زودگذر خراب کنه  و دل یه بنده خدارو  اینطور  بشکونه..

((خودمو نمیگم..خانممو میگم که مات و مبهوت زل زده بود به این صحنه تاسف برانگیز..))

×اینکه چرا حتما باید افراد مخاطبِ ما ، شهوت مارو قلقلک بِدن تا اونارو تحویل بگیریم...

پس شخصیت دیگران چی میشه...

مگه یادمون رفته دور و بری های پیامبر ما، کسی جز فقیرا وسیه چرده ها و بینواها نبودن؟؟؟

اونوقت روزی هزار بارم برای خرید و فروشامون قَسَمِ همین پیامبر روی زبونامونه...

دلم شکست و حالم گرفت...

چرا ما مهربون نیستیم...

(( تو خود ، حدیث مفصل بخوان از این مجمل...))

معذرت میخوام سرتونو درد آوردم وممنون که پای حرف این طلبه حقیر نشستید...

ط.ل.ب.ه.....ا.ی.........ا.ز.............ج.ن.س..................ت.و

/ 33 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

گفتم.خوشحال میشم به وبم سربزنیداماسرنزید[ناراحت]

ابربارونی

سلام بر همه طلبه ها سلام بر همه اونایی که پای درس اساتید برجسته میشنن در صورتی که ما آرزوی ی لحظه دیدارشون رو داریم...این همه تبعیییییض حالا ی فروشنده تحویل نگرفت معترض شدید؟؟!!! شوخی شما رو ما هم اثر کرده ب وب ی حقوقی سربزنید... کامیاب باشید حاج آقا التماس دعای فرج.

گمنام

سلام خداقوت واقعا از این برخوردها متاسفانه تو جامعه ما زیاد اتفاق میفته... به روزم خوشحال میشم اگه به من سر بزنید واز نظرات خوبتون مارو محروم نفرمائید

گمنام

قدری صبور باش که این نیز بگذرد / این روزهای زرد و غم انگیز بگذرد آری بهار پشت زمین لانه کرده است / چیزی نمانده که پاییز بگذرد گفتم کنار مردم نامرد زندگی ؟؟ / گفتی صبور باش که این نیز بگذرد . . . .به روزم منتظر حضورتون هستم

ehsan

سلام، وب تون خیلی عالیه! منم یه طلبه ام ام نه از اون بزرگاش،کوچولو!! شما در وب من لینک شدید!! اگه ممکنه منو هم لینک کنید ! ممنون!! راستی تا هنوز یادم نرفته ،یه راهنمایی کنید که وبم پر بیننده تر بشه!!

ehsan

بازم سلام،نمیتونم دل بکنم!! شما با افتخار لینک شدید، اگه من را هم در وبلاگتان لینک کنید،کمک بزرگی کردید به یک وبلاگ کنار افتاده ولی جالب،داره امکانت متنوع وتوپ!! اگه لینک کردید،بهم خبر بدید!! توی وبلاگم پیام بزارید! بازم ممنون!!

بچه سید

سلام بله اتفاقا ماها هم این صحنه رو یه جور دیگه و با یک حس دیگه تجربه کردیم وقتی که با چادر وارد یه مغازه ای شدیم و فروشنده به زور جواب سوال هامون رو داده... اما تا یک خانم بی حجاب و رنگارنگ!! میاد تو گرم خوش و بش میشن!! البته خوب من خوشحالم که چادرم محافظ خوبی برام هست... ولی به حال اون عده که ساده و خوش خیال هستن تاسف میخورم

پریسا(پرحرف)

من که حاضرم بمیرم ولی کسی واسه دفترنقاشی توصورتم تحویلم نگیره اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه انقد بدم میااااااااااااااااااااااااااااااااااد نهههههههههههههههههههههههههه؟غلام؟

طلبه آسمانی

قالب وبلاگتون خیلی عالیه..... ممنون!!!!!